تبليغاتX
MiniTalk

MiniTalk

شاید هیچ وقت تصور نمی کردم که پست صدُ  هفتادُم آخرین پست این وبلاگ باشه ولی خُب شد ! دقیقاً شاید نتونم توضیح بدم و حتی ندونم که علت این جا به جایی چیه ولی خب انجام شده .. اما چیزی عوض نشده جز اینکه این خونه با کلیه تجهیزات منتقل شده به اینجا .

اگه صفحه جدید رو باز کنید میبینید که من همونم :دی . خُب نکته ای که خیلی حائز اهمیته اینه که چند کار مهم باید انجام بدید:

1) فید جدید وبلاگ رو دنبال کنید و یا اگر خیلی تنبلی تان می آید آدرس جدید وبلاگ رو در گودر خودتون وارد کنید تا از به روز شدن اون به راحتی مطلع بشید .

2) لطفاً لینک جدید وبلاگ رو اصلاح کنید [اگر همچنان علاقه مند به پیگیری من هستید]، باز هم کار خاصی نمی خواد انجام بدید فقط به جای بلاگفا ، پرشین بلاگ رو جایگزین کنید .

3) در وبلاگ جدید ، در قسمت تولبار اون بالای بالا زیر ایمیل یک لینک می بینید ، اونجا برید و مدتی رو خوش باشد !

4)اینجا رو که یادتون هست؟ همچنان یادتون باشه ، البته توجه لازم دو داشته باشد که تنها 2 روز دیگه به انتخابات باقی مونده .. فکراتونو بکنید.

به امید دیدار در مــینــی تـــــاک جـــدیــــد !

* این متن پُر از لینک است به آنها توجه کافی را مبذول دارید!

+ نوشته شده در  2011/8/15ساعت 0:54  توسط   | 

عجیب نیست؛ حق می دادی تو هم ، اگر این همه احساس می کردی ، برای همیشه از زندگیت عقبی ، برای این همه شتاب! زمان هایی که به سرعتِ برق و باد از زندگیَم می کاهند ؛ به اندازه کافی ناامید کننده هستند که هیچ گاه از ای همه شتاب نهراسم ..

همین عنوان را در کوچه های بغلی  بخوانید…

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) | یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) | وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) | بوی باران عطر خاک (باران سادات) | پرسه خیال (رضوان پری) | میثاق (زینب حیدری) | انتهای بیراهه (ف@طمه) | حرف های نزدیک (mEmol) | ترخون (مهدی زرین قلم) | پنجره (محمد رضا) | منتظر پرواز | طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) | بی تو با تو بودن (سحر،طه) | مینی تاک (هانیه) | ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) | جشن بارون (نسرین) | سپیده دم (محمد مهدی قاضی) | روزهای من (یک بنده ی خدا) | روزگــــ شل.غم ـــــار (محمد) | پسر خاک (ساجد) | نامه ها (امید حق گویان) | ما که رفتیم (محمد) | ملکه نیمه شرقی | .:ساعت ۲۵:. | سردار | به همین زودی (مهشید) |دری وری های یک کیبورد به دست | صور اسرافیل (زهرا) | خانوم مهندس می نویسد | به قلم آنها که به بهشت نمی روند (سحر) | پرسش های علی | زنبور (علی) | امروزه (سیروس خلیلی) | خدا - عشق - امید (زهرا)

* عذر ما کاملا قبول است هــا ؛ این پست ثبت موقت بود مثلا الان دیدم هنوز در جایش ، جا خوش کرده !

+ نوشته شده در  2011/8/12ساعت 10:47  توسط   | 

بعضی آدم ها هستند از شانس خوبشان یا از اقبال بلندشان و یا از شانس گَندِ ما یا اقبال سیاهِمان ، انقدر کله گنده هستند که آدم بخواهد تصورشان کند ، بی گمان باید در اندیشه ی یک بالُن باشد!! این آدم ها در نوع خودشان آنقدر بزرگ هستند که در هر سوراخی دست کنید یا دُم شان به دست می آید و یا پدر مادر آنجا از آب در می آیند ..

رابطه ما با دانشگاهمان تحقیقاً یک همچین چیزی ست !

+ نوشته شده در  2011/8/9ساعت 13:42  توسط   | 

دو سه طبقه بالای ما می نشینند ، انگار کن ، کُلا بساطشان در [گلاب به رویتان] دستشویی است . آنجا غذا تهیه می بینند ، میل می فرمایند ، قربان صدقه هم می روند [از هر نوع] ، احیاناً برنامه های مورد علاقه شان را هم به تماشا می نشینند!حتی می دانم یک نوزادی دارند[البت با احتساب این ماهها ؛ 6-7 ماه به بالا را دارد] ، از کله سحر شاهرخ* عزیز روی مغز ماست ! کُلاً این مادر از خود گذشته تمام روزش بغل شاهرخ در دستشویی می خوابند ، شاید شاهرخ جان وضع مزاجی مناسبی ندارد طفلک ! شاید هم کُلاً همه درزهای منزل شان به دستشویی ختم می شود که در هر جای خانه صدایی در شود مستقیم کانال می خورد به هواکش دستشویی ما! لامصّب هواکش پرقدرتی هم دارد ؛ با دربِ بسته چنان صدایی از خود در می کند گویی یک سینما خانگی لابه لای کاشی ها کار گذاشته اند ..


* نوزاد مذکور

**احتمال دوم آن است که از اساس پی ِ ساختمان بر تُف بنا شده است !

+ نوشته شده در  2011/8/8ساعت 0:19  توسط   | 

امروز سوار تاکسی شده بودم داشتم میرفتم خیاطی . جلو نشستم[وقتی خالی باشه جلو میشینم ، هم خودم راحت ترم ؛ هم خودم]. به دقیقه نکشیده بود آقاهه گفت : ببخشید خانوم میتونم یه سوالی ازتون بکنم؟[با خودم گفتم عجب غلطی کردم جلو نشستم، تنهام بودم ، حالا فیس تو فیس با راننده چی کار کنم؟] گفتم بفرمایید.. انگار که نشنیده باشه دوباره سوالشو تکرار کرد ، بلند تر جوابمو تکرار کردم . گفت:شما خودتون می خواید اینطوری باشین!! داشتم فک می کردم منظورش چیه که ادامه داد: ینی چرا اینطوری انقدر قشنگ حجاب دارین؟ خودتون می خواین یا اجباره مثلا؟ [میخواستم بگم مرتیکه آخه به سن من میخوره دیگه اجبار..؟!] [گویا یک بحث پیچیده فلسفی در پیش داشتیم،شانس آوردم مسیر نزدیک بود اصن، آخه این راننده های تاکسی چه فکری می کنن پیش خودشون؟ زبون روزه ...] گفتم من خودم این طوری راحت ترم ، خودم میخوام. [راننده در حالی که ذوق مرگ شده بود ادامه داد] : خانــــوم ؛ فقط می تونم بگم خدا پدر مادرتو بیامرزه ، آدم کیف میکنه شماها رو میبینه[البته این کِیف و یه جـــوری گف که اصن در شان وبلاگ نیس من بیشتر توضیح بدم..] خلاصه تا انتهای مسیر که کمتر از سی ثانیه نمونده بود کمی بیشتر اندر اوصاف ما سخن راند و به این ترتیب مدت مدیدی چادر سر کردن ما در اثر این مکالمه آن هم در ماه رمضان بر باد فنا رف ! [ریا شد دیگه]

* نمی دونم اوضاع چه جوریه یا یه سری ها پیش خودشون چه فکری می کنن که همش فکر می کنن ! خانم های محجبه چادر سرکردنشان به اجباره! آقایون خانوما والّا مام آدمیم ، تو این ظلّ گرما با زبون روزه مغز خاصی نخوردیم ؛ ولی من به شخصه یه ایدئولوژی دارم ؛ میگم آدم یا اعتقاد داره یا نداره ، آدم! اگه اعتقاد داری آدم باش ، آش با جاش ، دیگه شل کن سفت کن نداره عزیز ِمن!

*سمت چپ، پایین رو نیم نگاهی بفرمایید!

*راستی سوءبرداشت نشه ، من فقط در قالب جدید یک سری دست کاری های جزئی کردم ..همین!

+ نوشته شده در  2011/8/3ساعت 17:16  توسط   |